تبليغاتX
همه کس همه جا همه چیز
همه کس همه جا همه چیز



داستانی کوتاه و جالب در مورد امام رضا(ع)

 

درس جدید


هنوز هم پس از گذشت قرن‌ها، به مناسبت‌های مختلف این سؤال را برای شاگردان روی تخته سیاه می‌نویسند: چرا حضرت رضا(ع)، رضا نامیده شد؟

محسن، شاگرد كلاس دوم راهنمایی مدرسه هدایت، فقط یك روز فرصت داشت تا جواب سؤال را پیدا كند. اوضاع او از این قرار بود:
اخیراً بین او و پدرش، شكرآب شده بود؛ بنابراین نمی‌توانست از او كمكی بگیرد.

مادرش هم كه یادش نمی‌آمد سالها پیش چه جوابی برای این سؤال به معلمش داده است، فقط توانست به عنوان كمك یك بسته روزنامه را جلوی او روی میز تحریر خالی كند.
شرایط اصلاً خوب نبود. محسن اول روی تیتر روزنامه‌ها مكث می‌كرد و آنها را با دقت می‌خواند اما بعد، كم كم حوصله‌اش سر رفت و با نگاهی بسیار سریع، تیترها را رد می‌كرد.
در واقع، در همین لحظات بی‌حوصلگی بود كه در بالای صفحه اندیشه یك روزنامه محلی، عكسی از ضریح امام رضا(ع) توجهش را جلب كرد و مقاله‌ای را كه مربوط به یازده سال پیش بود، خواند. تنها مطلب به درد بخوری را كه توانست در ستون مقاله پیدا كند، از قول شخصی به نام «ابن ابی نصر» بود كه به پسر امام رضا(ع) گفته بود: عده‌ای می‌گویند، اسم رضا را مأمون برای پدر شما انتخاب كرده است، چون پدرتان راضی شد كه ولایت عهدی مأمون را بپذیرد.

ابی‌جعفر، پسر امام رضا(ع)، در جواب ابن ابی نصر به خدا قسم خورده بود كه آنها دروغ گفته‌اند. بلكه خداوند، پدرش را رضا(ع) نامیده است، چون كه او راضی به خداوندی او در آسمان و پیامبری پیامبرش و پیشوایی امامان او در زمین بود.

محسن همین مطلب را توی دفترش نوشت و در نهایت برای تكمیل آن جلوی كلمه رضا نوشت: خوشدل بودن، خشنود بودن، راضی بودن.

سپس در جواب مادرش كه نتیجه كار را می‌پرسید، از پشت كوه روزنامه، سرش را بلند كرد و با قدرشناسی لبخند زد. اما این خوشحالی خیلی دامنه‌دار نبود و فردای آن روز، وقتی آقای كسائی از او پرسیده بود: همه پدران و اجداد امام رضا، این طور خشنود و راضی به خدا، پیامبر(ص) و امامان(ع) بودند، پس چرا از این همه، فقط امام هشتم(ع) به نام رضا نامیده شده است؟ محسن سر جایش پا به پا شده بود. باید توضیحی پیدا می‌كرد اما هر چه فكر كرد، جوابش را در نیافت و در دلش از دست نویسنده آن مقاله حرص خورده بود كه چرا مقاله‌اش را ناقص نوشته است.

با وجود این در ذهنش، كنجكاوی عجیبی برای پیدا كردن جواب سؤال پیدا شده بود.
یك دقیقه گذشت و هیچ كدام از شاگردان نتوانستند جوابی پیدا كنند. تا اینكه آقای كسائی در میان نگاه گیج و مبهوت شاگردان، روی تخته سیاه از قول پسر امام رضا(ع) نوشت: زیرا همانطور كه دوستان امام رضا(ع) از او راضی بودند، دشمنان او هم از آن حضرت راضی بودند و این موضوع برای پدران او نبود.

محسن نفس راحتی كشید. حالا جواب به نظرش ساده می‌آمد، جوابی كه این نكته را هم گوشزد می‌كرد كه حتی اگر یك سؤال برای سالهای متوالی روی تخته سیاه نوشته شود، ممكن است باز هم نیاز به یادآوری داشته باشد. زیرا ما انسانها در میان این زندگی پر آشوبی كه به سر می‌بریم، گاهی واقعیت‌های مسلم زیادی را از یاد می‌بریم.

منبع : http://www.aqrazavi.org

سه شنبه 1388/08/05 توسط گلاب |

میلاد هشتمین امام، هفتمین قبله و دهمین کشتی نجات آقا امام رضا (ع) بر شما مبارکباد.

حق معرفتی به هر نگاهم داده در حلقه‌ی عشق خویش راهم داده این ها همه علتش فقط یک چیز است ایرانی‌ام و رضا پناهم داده

سه شنبه 1388/08/05 توسط گلاب |

عکس معروفترین و تاثیر گذار ترین جاسوس های زن تاریخ!

Persianv.com At site

1ـ ماتا هاری محل تولد: هلند / تابعیت: هلندی آلمانی
جاسوس آلمان ها در خاک فرانسه
مارگارت گرترود رزله ملقب به ماتا هاری به عنوان یک زن مطلقه وارد خاک فرانسه شد و در آنجا حرفه ی رقاصی را پیش گرفت. در زمان جنگ جهانی اول با رقاصی و روسبیگری اطلاعات مهم نظامی را از افسران فرانسوی می گرفت و آنها را برای آلمان می فرستاد. در سال 1917 فرانسه متوجه کارهای ماتاهاری شد و او را به جرم جاسوسی اعدام کرد.

Persianv.com At site

3ـ کریستیا شاربک محل تولد: لهستان/ ملیت: انگلیسی
او مدت 6 سال برای انگلیس در کشورهای فرانسه ،مجارستان و مصر جاسوسی کرد. شهرت خود را زمانی کسب کرد که توانست جان دو جاسوس انگلیسی دیگر را که اسیر نیروی پلیس مخفی نازی بودند و قرار بود اعدام شوند، نجات دهد. او در سال 1952 به دست نامزد خود کشته شد.

6ـ لونا کوهن محل تولد: آمریکا / همکاری با شوروی
 
 لونا کوهن به همراه همسرش در انگلیس شبکه جاسوسی گسترده ای را تشکیل دادند و اطلاعات مهم نیروی دریایی انگلیس را برای شوروی مخابره می کردند.

2ـ نانسی ویک محل تولد: نیوزیلند / همکاری با کشورهای فرانسه ، انگلیس، آمریکا و استرالیا

 
در زمان شروع جنگ جهانی دوم نانسی ویک در فرانسه خبرنگار بود. او داوطلبانه به خدمت نیروی مقاومت فرانسه درآمد و شبکه جاسوسی بسیار گسترده و کارآمدی را تشکیل داد.
 

به قدری در کار خود ماهر بود که نیروی پلیس مخفی نازی (گشتاپو) دو میلیون دلار برای سر او جایزه گذاشتند. پس از جنگ، پنج کشور فرانسه، انگلیس، آمریکا و استرالیا و نیوزیلند به خاطر خدمات شایان ویک از او تقدیر به عمل آوردند.

 

سه شنبه 1388/07/21 توسط گلاب |

ما حتی خداپرست هم نیستیم!

ما حتی خداپرست هم نیستیم!

بخونید جالبه


رفتم كتاب قرآن رو باز كردم؛ نوشته بودى: «قسم به صف‏بستگان كه صف‏آرایى كنند! قسم به زجركنندگان كه به سختى زجر كنند! قسم به تلاوت كنندگان ذكر»!1

قران

جونم به لبم رسید؛ بگو قربونت برم چى مى‏خواى بگى؟ برگشتى و گفتى: «خداى شما، محققاً یكى است»2


انگار یه كشیده خوابوندن زیر گوشم؛ زبونم بند اومد؛ سطل آب یخى بود كه ریختن رو سرم.

بعد این همه بندگى و بعد این همه دولا راست شدن، قسم و آیه آوردى كه تو خداى تنهاى منى؟ بابا من روزى حداقل سى و یكى دوبار مى‏گم: لا اله الا اللَّه!

این مقدمه مسلمونیه دیگه. تا اینو ندونیم كه مسلمون نیستیم.

خودت مى‏دونى من چند ساله مسلمونم؛ نمازامم مى‏خونم؛ همه كلماتشم درست ادا مى‏كنم؛ حواسمم جَمعه وقتى نماز مى‏خونم؛ الان دیگه همه مى‏دونن خدایى جز تو نیست.

بابا این كه دیگه گفتنش كارى نداره؛ تو فقط خدایى و بس.


آره، حتما روى صحبتت به همون عرب‏هاى جاهلیت بوده دیگه. آره؟ آخه بتم پرستیدن داره؟ سنگ و چوب؟ احتمالاً IQ این عرب‏ها خیلى پایین بوده؛ آره، همین دلیلشه. بله، این آیه واسه اونا بوده یا شایدم واسه بنى‏اسراییل گفتى؛ حكماً همین بوده. بابا آخه بز و گاوم پرستیدن داره؟ خوشم مى‏آد وقتى داشتن جلو گاوه دولا راست مى‏شدن، گاوه مى‏اومد یه شاخ بهشون مى‏زد تا آدم بشن. ببین اونا دیگه چقدر گیج بودن. آره، حتماً این آیه واسه اونهاست.


این قوم موسى و عیسى، لَج درآرترین مردمان روى زمینند. امروز مى‏دیدن پیغمبره داره مرده زنده مى‏كنه، فردا مى‏كشیدنش به صلیب! امروز مى‏دیدن دریا جلوشون باز شده، فردا مى‏رفتن جلوى گوسفند، خم و راست مى‏شدن! توى یه مقاله علمى خوندم كه مغز انسان‏ها، طى قرون و اعصار، دائماً در حال رشده؛ شكرت كه ما توى آخر الزمان به دنیا اومدیم وIQ مون بالاست.


واسه اونا گفتى دیگه؟ آخه هى مى‏گفتى و اونا نمى‏پذیرفتن. تو قسم خوردى واسشون؛ اونم واسه چى؛ واسه مسئله به این آسونى كه: خداتون یكیه و غیر اون، هیچ كس نیست. یكى بود و هیچ كس نبود.


بله روى صحبتت در واقع به طرف همون عرب‏هاى نفهم جاهلى و بنى‏اسراییل بوده. همون فرعون به دردشون مى‏خورد كه هى بزنه توى سرشون؛ پسراشونو بكشه و زناشونو زنده نگه داره. عرضه نداشتن تو خداشون باشى؛ لیاقت نداشتن. نه؟ چى؟ با ما بودى؟ با من؟ با مسلمونا؟ بابا ما كه مسلمونیم؛ خیلى وقته!


عرض كنم خدمت خداى خودم كه من روزى سى و یكى دو بار تو نمازم مى‏گم: لا اله الا الله. ریا نباشه، اول وقتم مى‏خونم. تعریف از خود نباشه، مطالعاتى هم در این زمینه داشتم و مى‏دانم كه توحید را مراتبى است كه عبارت است از: توحید ذاتى، توحید افعالى، توحید عملى... مفصل بلدم.

چی؟ منظورت اینه كه روى صحبتت با من مسلمونیه كه چند ساله تو كار مسلمونى‏ام؟


... راست مى‏گى به عرب جاهلى گفتى؛ اما به ما هم دارى مى‏گى. آره، راست مى‏گى. راستى راستى فكر كنم اتفاقاً بیشتر به ما گفتى. یادم نبود كه گفته بودى قرآن را براى تو نازل نكردیم كه خویشتن را به رنج افكنى و تنها غرض از نزول قرآن، آن است كه مردم خداترس را متذكر و بیدار سازد. آره، گفته بودى؛ ولى من یادم نبود.


راستى راستى ما چند ساله مسلمونیم؛ اما چه جور مسلمونى؟ مسئله، این است. اگرچه به نظر خودمون،IQ مون خیلى از عرب جاهلى بالاتره، هسته اتم شكافتیم، پامون به ماه باز شده، كلى ایست و ایسم ردیف كردیم، موشك مى‏سازیم كه چند دور، دور زمین بچرخه و فقط چند قدم دیگه مونده تا بتونیم یه انسان مصنوعى درست كنیم، اماIQ مون چه بسا از عرب‏هاى جاهلى هم كمتر باشه. اونا حداقل لات و هبل مى‏پرستیدند كه حداقل یه هیبتى داشته؛ اما ما سكه و اسكناس مى‏پرستیم كه تو جیب جا مى‏شه؛ همه كار واسه یك مشت دلار انجام مى‏دیم. بیست و چهار ساعت، به دنبال یه قرون دوزاریم و شب مى‏آیم با غلظت تمام، براى تو دولا راست مى‏شیم.


حالا كه دارم فكرشو مى‏كنم، مى‏بینم باز صد رحمت به عرب‏هاى جاهلى؛ حداقل مرد بودن، به زبون مى‏گفتن ما بت‏پرستیم و هر كى بگه بالاى چشم بتامون ابروست، با شمشیرمون طرفه! اما ما چى؟ از این وَر مى‏آییم روزى سى و یكى دو بار مى‏گیم لا اله الا الله و از اون ور، بنده اسكناسیم. و بعضیامون از همون سكه هم محرومیم؛ حتى قدرت جاهلى رو هم نداریم كه حداقل بت بسازیم و بپرستیم. خودمون رو مى‏پرستیم! بابا كاش خودمونو مى‏پرستیدیم! كاش عقلمون رو مى‏پرستیدیم! كاش دلمون رو مى‏پرستیدیم! ما شكم‏پرست شدیم و یا حتى بدتر از اون كه اینم زیر مجموعه همون پول‏پرستیه. كاش یه نگاهى به فطرت مى‏انداختیم؛ فقط غریزه و ترجیحاً از نوع حیوانى!


باز به شرف همون عرب هیچى نفهم جاهلى؛ باز به عقل اون؛ حداقل مى‏گیم پیغمبر نداشتن. واقعاً كه راست گفتى؛ حقا كه خدایى. به ما دارى مى گى دیگه؛ مایى كه به‏IQ مون مى‏نازیم. بازم قسم خورده بودى و گفته بودى: «و العصر، ان الانسان لفى خسر»؛3 یادم نبود؛ اون‏جورى كه من فكرم مى‏كردم، باید مى‏بود: «ان العرب جاهلى لفى خسر».


حالا كه دارم بیشتر فكر مى‏كنم، انگار اصلا روى صحبتت بیشتر به طرف ما بوده. احساسم به من راست گفت كه سطل آب یخ ریخت روم. آره، داشتى با ما قرن بیستمى‏ها حرف مى‏زدى. عرب‏هاى جاهلى كه سهله، حتى بنى‏اسراییل هم  به پاى ما نمى‏رسن. اونا حداقل یه فرعون داشتن واسه همه و ما هر كدوم یه فرعون داریم واسه خودمون. خودمون فرعون خودمونیم! هر كى فرعون خودشه. راست گفتى، فرعون شدیم؛ انگار نه انگار كه قیامتى هم هست و ما فرعون‏وار، سركشى مى‏كنیم. صد رحمت به فرعون؛ حداقل مومیایى‏اش مى‏كردن و مرده‏اش باقى مى‏موند؛ ما چى؟ چهلم نرسیده، استخون مى‏تركونیم. همین الانشم بچه فرعون‏ها تو دنیا چه جولون‏ها كه نمى‏دن؛ موسى مى‏خواد جلوشون وایسه.

بنى‏اسراییل، حداقل گوساله سامرى مى‏پرستیدن؛ گوساله، لابد ناز بوده؛ مامانى و پشمالو بوده؛ ما چى؟ آره، یادم رفته بود. مولانا هم گفته بود:


رفتم به بازار خران، این سو و آن سو نگران‏

از خر و از بنده خر، سیر شد این منظر من‏



مولا على به اصرار همّام، لب به وصف متقین باز مى‏كرد و هنوز حرفش تموم نشده بود كه طرف جون مى‏داد. چرا؟ چون دلش زنده بود. پس دلاى مرده ما، چرا به نداى على زنده نمى‏شن؟ كافر مى‏آوردن جلوى على؛ على نگاه مى‏انداخت توى چشماش و طرف تا آخر عمرش، دست از دامن على نمى‏كشید؛ اما منِ شیعه على، چرا چشمامو فرو بستم و على رو نمى‏بینم؟

تو راست گفتى خدایا! خبر شام آخر محمد، بهمون رسید كه هر سال حسینمون رو تو عاشورا داریم به تیر جفا و شمشیر بى‏وفایى مى‏سپاریم. دیگه عزادارى‏ها هم به مسخره گرفته مى‏شه. تو راست گفتى؛ ماییم كه داریم هر سال، تازیانه غربت به زینب فاطمه مى‏زنیم.

تو راست گفتى؛ ما حتى خداپرست هم نیستیم.



1. صافات، آیه 3-1.

2. همان، آیه 4.

3. عصر، آیه 1و2.

دلنوشته ای از زهرا قدیانى‏

تنظیم : تبیان

دوشنبه 1388/07/13 توسط گلاب |

ســـخت تریــن سوال جـــهان

question.jpg

یکشنبه 1388/07/12 توسط گلاب |

ازدواج دو سالمند در کردستان

مراسم



یکشنبه 1388/07/12 توسط گلاب |

دختر یا پسر FunnY


کاریکاتوری طنز اندر احوالات پسر دوستی ایرانیان! و دختران مظلوم (آره جون ...)

یکشنبه 1388/07/12 توسط گلاب |

(كیه كه درس بگیره!!!!!)

زندگی خوش تهران برده است از یادش

سال شصت –خرمهشر- زخم چاك چاكش را

یكی بود یكی نبود…

از خاك بوی حادثه می آید…

شهر من با تو سخن می‌گویم

از بهاری كه به گلشن نرسید

از عروسی كه صدای كِل را

عاقبت در دل یك گور شنید

بابا آب داد دیگه شعار ما نیست

بابا خون داد، بابا جون داد

یاد از آن روز كه در خانه‌ی ما

جشن زیبای عروسك ها بود

هیچكس فكر نمی‌كرد كه باز

خانه‌مان مقصد موشك ها بود

آه آن مادر دلسوخته گفت

كه پر از زهر شده‌ست این جامم

وای بر من، زكه پرسم كه كجاست

قلب این دخترك ناكامم؟

پیر ما گفت كه امشب شب عاشوراست

هر كسی تاب ندارد به سلامت باد

هر كه چون صاعقه بر خصم نیاشوبد

تا ابد دستخوش ننگ و ندامت باد

بار بندید غیوران دلیر

دفتر فتح پر از نام شماست

زایران حرم یار به پیش

كربلا منتظر گام شماست

آن روزها هنوز از فتوشاپ خبری نبود

می‌رسد لحظه‌های تلخ وداع

می‌رود نوبهار خانه‌ی من

خون دل می‌چكد ز چشمانم

می‌تراود ز لب ترانه من

خداحافظ پدر


pedar1 

دست بر گردن پدر افكند

اشك‌هایش به گونه پرپر شد

آبی آسمان چشمانش

تیره شد، تار شد، مكدر شد

خداحافظ پسر

مرد در پیچ كوچه سرگرداند

چشم در چشم همسرش خندید

چشم زن دید جبهه در جبهه

مرد او مثل شیر می جنگید

خداحافظ بابا، خداحافظ آقا، خداحافظ برادر، خداحافظ پسر
3

مرد اندیشناك جبهه‌ی نبرد

دشنه و تیر و آتش افروزی

كی می‌آیی پدر؟ پدر خاموش

در دلش گفت: روز پیروزی

خداحافظ مادر، خداحافظ خواهر، خداحافظ همسر، خداحافظ دختر
544

بنوش به یاد لبان تشنه حسین و یاران حسین. بنوش به یاد لب تشنه‌ی بابا!
293

پدر كی ز جبهه می‌آید

باز كودك ز مادرش پرسید

گفت مادر به كودكش كه بهار

غنچه‌ها و شكوفه‌ها كه رسید!

497

گفت: ای غنچه‌های خوب چرا

لبتان را ز خنده می‌بندید

زودتر بشكفید و باز شوید

آی گلها چرا نمی‌خندید؟!

9

سلام نوجوون
61
سلام پیرمرد
38

سلام مادر عزیزم، من خوبم، نگران من نباشید. امام را دعا كنید!
65
چند سالته پسر جان؟!
38a
تو كه 12 سالته
ezam (3)
بچه‌جون! صورتت خاكی شده، حواست هست؟!
10
خونی شده …
108
خداحافظ رفیق
627

628

جنگی بود نابرابر، جنگ حق و باطل

این خاك، این آب، این سرزمین شهادت می‌دهد شما مردانه جنگیدید و تا پای جان ایستادید

576
650

بعضی‌هایتان مظلومانه شهید شدید 790

بعضی‌هایتان غریبانه شهید شدید
770
بعضی‌هایتان با لبان تشنه

835

بعضی‌هایتان در آغوش برادر

784

بعضی‌هایتان در خاك و خون غلطان

بعضی‌هایتان هرگز برنگشتید

maghtal - 14

آنگاه دو چشم مهربانش را

آرام آرام، خنده بر لب بست

بر زینبیان پیام داد آری

بر قافله حسینیان پیوست

2c0sna

سلام بابای گلم

762

سلام عموی عزیزم، سلام دایی مهربانم

773

بعضی‌هایتان اسیر شدید

709

بعضی‌هایتان در اسارت هم فریاد زدید: «مرگ بر صدام، ضد اسلام»

706

به غیر از او، كه در این ره دویده؟

به پایش خار درد و غم خلیده؟

عجب نبود اگر با نقد اخلاص

رضای حق تعالی را خریده

785

421

پات كو بسیجی؟

janbaz

1a

مگه مجبوری بسیجی؟

30

جنگ تمام شد، به خانه برگشتید

4

امام هم رفته بود

50a

ولی راه و نام و یاد امام همچنان جاری بود

1

بعضی‌هایتان بعد از سالها برگشتید

823

بعضی‌هایتان هرگز…

چادرت خاكی شده، برگرد! اینجا نیستم
چند سالی می‌شود تنهای تنها نیستم
گفته بودی چشمهایت… خوب خواهد شد عزیز!
با همین شنها تیمم كن! مسیحا نیستم؟
چند سالی می‌شود خاكستر من گم شده
صبر كن مادر، ببین مانند زهرا نیستم

با حسرت ندیدن چشمان آبی‌ات
در كنج انزوای خودم گریه می‌كنم

rsz_31

اما خوشا شما پرواز كرده‌اید
آه ای پرنده‌ها اعجاز كرده‌اید
این روزها اگر در بند عادتیم
اما هنوز هم فكر شهادتیم

rsz_26

مانده‌ای ولی شكسته و غریب

كس به فكر درد غربت تو نیست

آه ای قناری شكسته بال

این همه سكوت قسمت تو نیست

راستشو بگو، این چندمین پای مصنوعی‌ات‌ هست كه شكوندی؟ سهمیه‌ پات تموم نشده؟!

sss

كه چی؟ كه پات رو از دست دادی؟ الان هم لابد از ما طلبكاری، نه؟

تو مقصر نیستی!

سالها در سفر خویش نفرسودیم

پس از این نیز، در این جاده نفرساییم

كس شنیده است، دمی لغزش كارون را؟

جاده را پیشكش جاده نفرماییم!

8تو مقصر نیستی

جاده بر جاده روان شد، ز عبور ما

پای از جاده كشیدن، از قوت نیست

گر شود خالی این ره، ز حضور ما

بی گمان در رگ ما خون مروت نیست

21

تو مقصر نیستی

كركسان از دل سیمرغ چه می‌دانید؟

چه خبر دارید از عرصه پروازش؟

امشب از زمزمه‌ی خون كه می‌نوشید؟

كه فضا پر شده از زمزم آوازش

54aتو مقصر نیستی

ای كه در بستر تردید فرو خفتید

خویش را همره این قافله مشمارید

نیشتان خشك شود، زخم زبان تا چند؟

عشقبازان را دیوانه مپندارید

58

تو مقصر نیستی

پشت پیشانی محراب كمین كردید

پینه چون زانوی اشتر به جبین دارید

كه علی سجده‌ی خونبار به جای آرد

تیغ بر تارك افلاك فرود آرید؟!

a

تو مقصر نیستی

آه افسوس كه گوش شنوایی نیست

سفره‌ی دل به كجا باید بگشایم؟

وعظ در گوش شما راه نخواهد برد

آب در هاون بیهوده چه می‌سایم…!

adf

ای آب ندیده و آبی شده‌ها

بی جبهه و جنگ انقلابی شده‌ها

مدیون فداكاری جانبازانید

ای بر سر سفره آفتابی شده‌ها

534

حماسه زن و مرد و جوان و كودك و پیر

حماسه‌ی همه از جان گذشتگان دلیر

حماسه های هزاران شهید راه خدا

هزار مادر فرزند پروریده چو شیر

به اشك چشم یتیمان بی پدر سوگند

به مادران سیه پوش و خون جگر سوگند

به دشت سرخ شقایق، به لاله زار وطن

به شام تار عروسان دربدر سوگند

قسم به پرچم در خون نشسته‌ی اسلام

قسم به نایب مهدی، طلایه دار قیام

قسم به غنچه پرپر به دانه‌های سرشك

قسم به خون شهیدان كه می‌دهد پیغام

كه قطره قطره خونم فدای ایران باد

فدای خاك وطن، جلوه‌گاه ایمان باد

یکشنبه 1388/07/12 توسط گلاب |

دل نوشته ی یک دختر شهید..

چشمانم را بسته وغرق می شوم......
                                          
                                                   غرق در رویای با تو بودن............
                                            
                                                        چه رو یای شیرینی!!!
                                             
                                                        چه جای زیبایی!!!
                       
                                           تو می دوی ومن.....با شادی به دنبال تو......
          
                     دستهای کو چکم را  ... در برابر دیده گانم  گرفته......و از لای حصار انگشتانم.......
                                   
                                               چهره ی زیبایت را  نظاره می کنم.....
                          
                                  و با هر نگاهت....قهقهه ای از سر ذوق سر می دهم.....
             
                                         خنده ای سراسر شوق و ذوق.........پر از شادی ........
                      
                                من دختری کوچک و سه ساله ......و تو پدری عزیز و مهربان.....
                                         
                                                   .با قلبی آکنده از احساس.....
                      
                                         
                                                      به رسم بچه گی....!!
                                 
                                              دل  به دل کوچکم می دهی.......
                 
                             و با ناز دانه ی زندگیت.....با آرامشی وصف نا شدنی به بازی می نشینی...
           
                 لحظه ای ایستاده و با چشمان پر فروغت......به چشمان  کوچکم خیره می شوی.......
                    
                                          بی درنگ به گونه ام  بوسه ای آسمانی می زنی........
                                       
                                                            و باز ادامه می دهیم.....
 
                                                
                                                            کمی آنطرف تر...
                                               
                                                                درختیست......
                                       
                                                      پراز شکوفه ی احساس........
                 
                               شکوفه ای از آن بر چیده و با عشق آن را لابه لای مو هایم .......
                                              
                                                              گم می کنی.......
 
                    دستان کوچکم را بوسه می زنی........و من از پشت چشمان دریایی ام!.....
                                     
                                           به تو می نگرم ای امید محال!!!
                       
                                  بر میگردیم و به عشق بازی پدر و دختری ادامه می دهیم......
 
                                                 و باز می ایستیم!!!!  این بار هردو!!
                                           
                                           یکدیگر را در آغوش می کشیم.....................
                                    
                                           
                                                          و اشک.........
                                           
                                                     مجالمان نمی دهد.....
                                   
                                            عجب جای زیبا و غریبی ست.....
                               
                                         به گمانم.....محفل ابدیت توست..........
 
                                                                                 تکه ای از بهشت..........

شنبه 1388/05/17 توسط گلاب |

بسم رب الشهدا

فطرس فرشته‌ای بود كه بالهایش بر اثر قهر خداوند متعال سوخته

    شده بود و در روز ولادت حضرت سیدالشهدا (ع) به همراه خیل

    كثیری از ملائك به زمین آمد و خود را به قنداقه حضرت ابی‌عبدالله

    متبرك نمود و خداوند به احترام ارباب بالهای فطرس را به او عطا

   فرمود. فطرس درآسمانها به پرواز درآمد و می‌گفت:كیست مثل من

   كه آزاد شدة حسینم؟ و از آن روز فطرس عهد كرد كه سلام

   عاشقان حضرت ابی‌عبدالله (ع) را به مولا برساند

 

                                

 

شنبه 1388/05/17 توسط گلاب |

خانوم اجازه !خانه ما بی ستاره است

این بار با - ستاره و شب - جمله ای بساز!


سارا اشاره کرد به آن دور دست :


چند سال میشود پدرم رفته آسمان


خانوم اجازه ولی بر نگشته است

خانوم خنده ای زد و پرسید :دخترم !


در جمله های ناقص ات اصلا ستاره هست؟


ترسیده بود ،نمره اش این بار کم شود


خانوم... شب... دوباره بالا گرفته است


خانوم اجازه!صبح و شب ما یکی شده


خانوم اجازه !خانه ما بی ستاره است

شنبه 1388/05/17 توسط گلاب |

ایكاش فدك این همه اسرار نداشت

شهادت بانوی دو عالم ، مظهر نجابت و عصمت ، اولین شهید راه ولایت ، حضرت صدیقه كبری فاطمه زهرا(س) را خدمت فرزندانش یوسف زهرا(عج) و حضرت علی بن موسی الرضا(ع) و شما عاشقان و رهروان این بانوی نمونه ، تسلیت عرض میكنم.

امید است مورد الطاف و شفاعت ام الائمه سلام الله علیها قرار گیریم.

 

یا علی


شنبه 1388/02/26 توسط گلاب |



همه کس و همه چیز را دوست بدار
ولي هرگز به هيچ کس و هيچ چیز دل نبند


golab63@gmail.com

ایرانسل
مذهبی
شعر
طنز
عکس
علمی
ادبی
اجتماعی

گلاب

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
دختر ایرونی
شهر من
علف های حرز
ترفندستان
عاشقانه
ترفند های هک
آلبوم های افتخاریه بیا تو.....
کد های خفن جاوا اسکریپ
بزرگترین فروشگاه اینترنتی
هنرستان فنی حرفه ای اسوه
طلوع یک غروب
سر بندهای فراموش شده
غروب غم
دنیای اینترنت
گاهی به آسمان نگاه کن...
بزرگترین وبلاگ دانلود برنامه های موبایل
فاهانا
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme